X
تبلیغات
هیاد - به آسمان بهاران می مانی تو ( سیری در اشعار ناظم حکمت)

می خواهم از رفیق بزرگ کارگران ، مبارزان و شاعران ناظم حکمت بنویسم

 اما نمی دانم از کجا شروع کنم از زندگیش از مبارزه یا عشقش ویا قطعه

 شعری از او بنویسم که نمایش دهنده مبارزاتش باشد یا شعر عاشقانه ای

 از او  آیا لازم است که بنویسم شعرهای ناظم حکمت چگونه می تواند

 انسان را همراهی کند به او امید دهد و برای مبارزه آماده اش کند؟

نمی ترسم اگر این حرفم برای اولین بار باشدکه بزرگترین ویژگی شعر ناظم

 حکمت  پیوند بین مبارزه وعشق است برای همین می خواهم بنویسم:

لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش

خود را زیبا کن

بر موهایت اطلسی بزن

آن را که در نامه فرستاده بودم

و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن

امروز ، نه ملال  نه اندوه

امروز محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد

                             چونان پرچم انقلاب

 

و بزرگترین دغدغه او انسان است و درون مایه شعرش نان  :

بمیری تا دیگر آدمیان زندگی کنند

آدمیانی که حتی چهره شان را ندیده ای

و بمیری در آن حال که می دانی

هیچ چیز زیباتر ، هیچ چیز واقعی تر از زندگی نیست

 

کسی که دوازده سال زندانی می کشد و می گویدبسیار سپاسگذارم از به

 دنیا آمدنم .

ناظم حکمت در سال 1902 در سلانیک شهری در مرز یونان وترکیه به دنیا

 آمد کم سن وسال بود که شروع به شعر گفتن کرد اینطور که خودش می

 گوید: "عاشق شدم ، شعر سرودم. وقتی نیروهای متفقین استانبول را

 اشغال کردند برضد آنها شعر گفتم..."

در ابتدا شعرهای موزون و قافیه مند می گفت ولی کم کم با آشنا شدن با

 شاعر بلندآوازه روس مایاکوفسکی او را با شعر جدید آشنا کرد در واقع پس

 از به زندان رفتن اینطور می گوید: " در آنجا در مورد فرم شعر به این نتیجه

رسیدم که اولا هیچ فرمی غیر ممکن نیست شعر می تواند با قافیه ، بدون

 قافیه ، موزون ، نا موزون، با طرح ، بدون طرح ، فریاد گونه ، یا چون ناله ای

 ضعیف باشد  آنچه که در شعر اهمیت دارد همخوانی محتوا با شکل به

 صورتی است که هیچیک نتواند به تنهایی نمایان شود " شعر او هم از اندوه

 هم از شادی هم امید وهم ناامیدی سخن می گوید از عشق و صلح

 وانقلاب.  او می گوید : " می خواهم هرچه ویژه انسان است ویژه شعر من

 نیز باشد" ..یونسکو سال 2002 را سال ناظم حکمت نامید.

ای کاش زبان اصلی شاعر را بلد بودیم تا از اشعارش لذتی چندین برابر می

 بردیم آشنایی می گفت که دوستش برایش شعر معروفی ازناظم حکمت را

 به زبان ترکی خوانده است واز آن بسیار بیشتر از آنکه فکر می کرده لذت

 برده است آن شعر این بود:

به من گفت:بیا

به من گفت: بمان

به من گفت : بخند

به من گفت : بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

من از این مبارز و شاعر ، از این دوست که به گفته خودش: دوستانی که

 هرگز ندیده ام...

ما دوستانی هستیم از این دست

همدیگر را می فهمیم

بی نیاز به گفتن ، به شنیدن

سلام برهمه

سلام بر همه شما...

 اشعاری انتخاب کرده ام که امیدوارم از آنها لذت ببرید:

 

محل تولدش کجاست

چند ساله است ،

          نمی دانم

          و در پی دانستنش نیستم

هرگز نپرسیدم

و به آن نیندیشیدم،

          نمی دانم

همسرم

بهترین زن دنیاست

درباره ی او واقعیت های دیگر اهمیتی ندارد

 

....

 

زیباترین دریا

دریایی است

          که تا کنون پیموده نشده

و زیباترین کودک

کودکی است که

          هنوز بزرگ نشده.

روزهای زیبایمان

          روزهایی است که تاکنون نزیسته ایم آنها را

و زیباترین حرف من به تو

حرفی است که تاکنون

          نتوانسته ام آن را

 بگویم به تو

...

... زیبایی تو

 یعنی سبد میوه ای در سبزه زار

دلتنگی برای تو

          یعنی آخرین چراغ بر تیر آخرین کوچه در آخرین شهر

حسادت به تو

          یعنی با چشمانی بسته میان قطارهای شبانه دویدن

.....

....

 

ما هر دو می دانیم ، عشق من

آنها به ما آموختند

چگونه گرسنه باشیم، چگونه از سرما بلرزیم

چگونه تا سرحد مرگ خسته شویم

و چگونه جدا ازهم باشیم.

هنوز به کشتن وادارمان نکرده اند

و یا به کشته شدن.

هر دو می دانیم عشق من

          چگونه برای خلقمان بجنگیم

و چگونه دوست بداریم

          اندکی بهتر

                   روز به روز ژرف تر...

....

تو را دوست دارم

چون نان ونمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

                   بر شیر آبی بچسبد

تو را دوست دارم

چون لحظه ی شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل ودستم

در آستانه دیداری در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن : " شکر خدا زنده ام"

 

....

 

اندیشیدن به تو زیباست

                   و امید بخش

چون گوش سپردن به زیباترین صدا  در دنیا

زمانی که زیباترین ترانه ها را می خواند

اما امید برایم بس نیست

دیگر نمی خواهم گوش دهم

          می خواهم خود نغمه سر دهم ...

 

......

چه می کند اکنون

          در این لحظه

در خانه است یا بیرون ؟

کار می کند ، دراز کشیده  یا سرپاست؟

شاید درست هم اینک دستش را بلند کرده

چه زیباست مچ های برهنه اش

چه می کند اکنون

          در این لحظه

شاید دست بر پشت گربه ای می کشد

                   خوابیده به زانوانش

 ویا شاید ، قدم بر می دارد تا که راه بیفتد

با پاهای زیبایی که در تاریکی زندگی ام  او را به سویم می آورند

به چه می اندیشد اکنون

                   به من؟

یا

شاید،

به لوبیایی که دیر می پزد

ویا

این که چرا بعضی ها چنین نگون بختند؟

چه می کند اکنون

          در این لحظه؟

 

....

 

چشمانم را می بندم

در تاریکی تو هستی

به پشت خوابیده ای

پیشانی و مچ هایت

          مثلثی از طلا.

درون پلک های بسته ام هستی محبوبم

درون پلک های بسته ام ترانه ها

آنجا همه چیزی با تو می آغازد

با تو جان می گیرد

با تو می زید.

.....

...بی آن که دستم به دست او بخورد

من در این جا پیر می شوم

او در آنجا.

محبوب من،

که گردن بلورینت چین می خورد

ما هرگز پیر نخواهیم شد

زیرا که پیری

یعنی جز خود به کسی دل نبستن

 

....

می خواهم پیش از تو بمیرم

آیا آن که بعد می میرد

          آن را که پیش تر مرده

خواهد یافت؟

می خواهم بسوزانندم

خاکسترم را در ظرفی بریزند

                   بر تاقچه ی اتاق تو

ظرف را از شیشه ای شفاف کن

تا درونم را ببینی

می بینی فداکاریم را ؟

از خاک شدن دست می کشم

از گل شدن دست می کشم

                   تا کنار تو باشم

خاکستر می شوم

تا با تو زندگی کنم

آنگاه ، وقتی تو هم مردی

می توانی درون شیشه بیایی

تا آنجا با هم زندگی کنیم

خاکستر تو ، خاکستر من

 تا این که عروسی حواس پرت

یا نوه ای بازیگوش

بیرونمان بیندازد

اما دیگر

چنان درهم شده ایم

که حتی اگر ذره ای از ما بردارند

اتم به اتم پیش هم نشسته ایم

با هم به روی زمین پخش می شویم

روزی اگر گلی وحشی

نمی برگیرد

وسر بیرون زند

حتما دو شکوفه خواهد داشت

یکی تو

          یکی من.

نمی خواهم به این زودی بمیرم

..لبالب از زندگیم

خونم گرم است

می خواهم عمری دراز داشته باشم

با تو.

مرگ نمی تواند به هراسم افکند

اما پیش از آنکه بمیرم

بسیار چیزها می تواند اتفاق افتد

شانس آزادی تو به این زودی ها؟

                             شاید.

 

........

 

برف راه را بست

تو نبودی

زانو زدم در برابرت

خیره شدم در چشمانت

                   با چشمانی بسته

کشتی ها نمی گذرند ، هواپیماها در پرواز نیستند

 

تو نبودی

تکیه زدم به دیوار ، در برابرت

گفتم ، گفتم ، گفتم

با دهانی بسته

تو نبودی

دست بر تن تو زدم

با دستانی که به روی صورتم بود.

 

...

تو سرمستی منی

نه هشیارم

نه هشیار می توانم باشم

                   نه هشیاری می خواهم

سرم سنگین

زانوانم تا خورده

          صورتم گل آلود

چون چراغی که

          روشن

                    و

                    خاموش شود

افتان وخیزان می روم.

 

......

جدایی همچون میله ای در هوا معلق است

به صورتم می کوبد، می کوبد، می کوبد...

گیج می شوم

 

می دوم،

جدایی رهایم نمی کند

زانوانم نفس می برند...

می افتم.

 

جدایی زمان نیست

راه نیست

جدایی پلی در میان ماست

باریک تر زمو

برنده تر از شمشیر

 

باریک تر زمو برنده تر از شمشیر

جدایی پلی در میان ماست

حتی آن زمان

که زانو به زانوی یکدیگر نشسته ایم

 

....

در یک روز بهاری وارد صوفیه شدم عزیزم

شهر مادری تو بوی کاج می داد

 

این هم سرنوشت من است

که  دنیا را بگردم بدون تو

چه می شود کرد...

..

صوفیه شهر بزرگی است؟

خیابانهای بزرگ نشانه بزرگی شهر نیست گل سرخ من

شهر با تندیس شاعرانش است که بزرگ می شود.

                    صوفیه شهری است بزرگ...

 

...

خفته بر پشت آسمان را می بینم

شاخه های درخت را می بینم

لک لک ها را می بینم بال زنان

به آسمان بهاران می مانی تو، نازنین من

تو را می بینم.

 

 

منابع:

کتاب ها:

تورا دوست دارم چون نان ونمک – ترجمه احمد پوری

روزهای چوبی – ترجمه رسول یونان

بسیار سپاسگذارم از به دنیا آمدنم – ترجمه مرتضی مجدفر

دنیا را گشتم بدون تو- ترجمه احمد پوری

تمام کودکان جهان شاعرند - ترجمه یغما گلرویی

مناظر انسانی سرزمین من – ترجمه ایرج نوبخت

مجموعه آثار احمد شاملو – دفتردوم : همچون کوچه ای بی انتها

+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 18:29 توسط اسدالله مظفری |